گفتگو با سارا چیندرا در برنامه نسیم بهشت

سارا چیندرا از رهیافتگان به دین مبین اسلام هستند و از خاطرات خود در اولین سفر حجشان می گویند.

1401/04/19
|
21:23

متن گفت و گوی زهرا پناهی، گزارشگر اختصاصی رادیو قرآن با خانم سارا چیندرا از كشور هند و از رهیافتگان به دین مبین اسلام

امروز در خدمت خانم دكتر سارا چیندرا هستیم و میخواهیم باایشون در مورد خاطرات زمانی كه به حج مشرف شده بودند صحبت كنیم. با ما همراه باشید.
سلام خانم چیندرا خیلی ممنونیم كه در گفتگوی ما شركت میكنید.
خب... برای شنوندگان ما از مسلمان شدنتان بگویید... از روزهایی كه این انقلاب درونی و اعتقادی در شما رخ داد و به آغوش اسلام رفتید.
- سلام به شنوندگان عزیز رادیو قران. من سارا چیندرا هستم در سال 1985 در شهر بمبئی به دنیا آمدم. خانواده من بودایی هستند و من در دوران دانشجویی با همسر مسلمانم آشنا شدم و بعد از مطالعه و تحقیق تصمیم گرفتم مسلمان بشم و با ایشون ازدواج كنم.
شما كلمه ای رو گفتید كه جالب بود «انقلاب درونی»
باید بگم كه در واقع این انقلاب دو بار در من اتفاق افتاده
یك بار همان زانی كه مسلمان شدم و دفعه دوم حقیقتا وقتی كه در روز عرفه و در صحرای عرفات حضور داشتم
دقیقا حس كردم یك انقلابی در من به وجود آمده و من تمام وجودم تغییر كرد.... یعنی ... متحول شد.

• خب خانم چیندار... بیایید با هم به گذشته سفر كنیم... سارایی كه بودایی بود و سارایی كه مسلمان شده با هم چه فرقی دارند؟ نه فقط اینكه دستورات دینی خاصی رو باید انجام بدهید .. بلكه میخواهم از آن چیزی كه درون شما متحول شد برای ما بگویید.
- باید بگم كه... من هیچوقت آدم لجوجی نبودم؛ همیشه از ایده ها و عقاید جدیدی كه باهاش مواجه میشدم استقبال میكردم و درباره اش فكر میكردم.
هیچوقت به اصطلاح آدم بدجنسی نبودم... زمانی كه مسلمان هم نبودم شاید خیلی روشی كه زندگی میكردم شبیه همین چیزی بود كه به عنوان مسلمان ماها انجام میدهیم... اینكه دروغ نگوییم.. دل كسی شكسته نشود... به پدر و مادر خیلی احترام بگذاریم....
ولی وقتی مسلمان شدم انگار همه ی این كارهایی كه انجام میدادم معنا پیدا كرد... هدف پیدا كرد... یك جورهایی شناسنامه دار شد... این بار با انگیزه بیشتری این كارها را انجام میدادم و میدانستم دارم در راه نزدیك شدن به خدا قدم میزنم برای همین خیلی بیشتر لذت میبردم از خوب بودن.. از احترام گذاشتن ... از درستكار بودن...
گفتید كه برای شما دوبار انقلاب درونی رخ داده
برای ما بگویید كه در صحرای عرفات ... روز عرفه چه اتفاق درونی برای شما رخ داد؟ چه چیزی درون شما تغییر كرد؟

- شاید هر حرفی كه من بزنم یك جوری مثل كتابها بشود .... اینكه تحول بود و تغییر بود و... ولی وقتی شما خودتان تجربه كنید تازه معنای تحول را متوجه میشوید.
حس كردم در یك جای وسیعی ایستاده ام و انگار هیچ كس را در اطرافم نمیدیدم؛ با اینكه اونجا خیلی شلوغ بود انگار من تنها ایستاده بودم وسط یك بیایان بزرگ و فقط من بودم و خدای من بود....
بعد از آن روز انگار خداوند دقیقا قدم به قدم كنار من دارد قدم برمیدارد
مثلا دستم را كه دراز میكنم تا چیزی را بردارم خدا كنار من نشسته و دارد نگاهم میكند
اینكه خدا از رگ گردن به ما نزدیك تر است را من از آن روز درك كردم و حس میكنم
قبل ازا ینكه مسلمان بشوید اسم مكه را شنیده بودید؟ از مراسم حج چیزی میدانستید؟

- بله مكه رو میدانستم كه مسلمانها میروند و مراسم حج را خیلی كم و خیلی مختصر میدانستم كه مسلمانها برگزار میكنند از تلویزیون گاهی چیزی میدیدم یا خبری بود كه خیلی كم بود البته. ولی از اینكه چه گونه و چه زمانی می رند و .. اطلاعی نداشتم.

آن موقع وقتی اسم مكه رو میشنیدید چه تصوری در ذهن شما ایجاد میشد؟

- شاید جواب من خیلی خوب نباشد... ولی من فقط مسلمانهایی كه در شهر خودما بودند را خوب میدانستم و فكر میكردم اینها چون هندی هستند با بقیه مسلانها فرق دارند و خوب هستند
ولی بقیه مسلمانها خیلی خشن هستند خیلی قدبلند و قوی هستند و صدای بلندی دارند و وقتی میگفتند مكه من حس میكردم یك جایی هست كه ممكن است بقیه را اذیت كنند و زور بگویند و احساس ناامنی میكردم
خب رسانه ها تصویر خوبی از اسلام معمولا نشان نمیدادند.
من هم هنوز مطالعه ای نداشتم و رسانه ها بر طرز فكر من تاثیر میگذاشتند

جالب است بعد از اینكه به مكه رفتم از روز عرفه و احساس اون روز فقط بك كلمه میتوانم بگویم... امنیت غیر قابل تصور در آغوش خداوند....
انگار مثل بچه كه در آغوش مادر پناه میبرد به دامن امن خداوند قرار میگیری و احساس میكنی دنیا و چیزهای دنیایی نمیتواند به تو آسیب بزند .

انجام مراسمات حج برایتان سخت نبود؟

- خب بیشتر كسانی كه آنجا بودن بار اول بود به حج تمتع می آمدند و در واقع همه نابلد بودند.
با راهنمایی های همسرم و روحانی كاروان یاد گرفتیم .
و من خیلی سوال میكردم و پرسش داشتم
و روحانی برای من جواب میداد و حتی شنیدن جواب های ایشون منو پر از حس لذت میكرد كه چه روزهای خوبی در پیش رو است
دانه دانه برایم میگفت كه مثلا سعی صفا و مروه چه است و .... من خیلی با اشتیاق میرفتم و انجام میدادم .

خب... رسیدید به روزی كه حج تمام شد و باید به خانه بر میگشتید ... از حستون در آن روز برایمان بگویید
- من گفتم كه در آنجا حس امنیت زیادی داشتم... انگار همه از جنس هم بودند.. همه با هم یكی بودند مخصوصا در عرفات كه همه لباس سفید میپوشند و یك شكل میشوند من خودم را یك جزء از یك بدنه ی بزرگ تصور میكردم
دوست داشتم به آن تنه ی عظیم متصل بمانم
دوست داشتم بین آن همه آدم كه مثلا یك صدا دعا میكردند یا صدا میزدند الهم لبیك باقی یمانم
اگر بخواهم یك لحظه ی فراموش نشدنی را بگویم همان لحظاتی بود كه دسته جمعی صدا میزدیم اللهم لبیك....
روز آخر انگار قشنگ من یك تكه ای از قلبم را در منا جا گذاشتم و برگشتم....
چشمهایتان را ببندید و خودتان را در صحرای عرفات تصور كنید
اولین جمله ای كه به زبان می آورید و اولین حسی كه در شما ایجاد میشود چیست؟

- فكر كنم كه قبل از ادای جمله ای اشكم جاری شود... چون خیلی آرزو دارم كه آن روزها را دوباره تجربه كنم ... و اگر بخواهم حرفی بزنم میگویم كه .... خداوندا ممنونم كه دوباره آمدم
كاش میشد یكی از این ریگ های صحرای عرفات و یا ستون یكی از این چادرها بودم و هرسال حضور در این مكان و صدای الله لبیك را تجربه میكردم
كاش میشد ساكن بشوی در عرفات
كاش... مثلا ... نمیدانم.... واقعا منقلب میشوی همه منقلب مبشوند....

دسترسی سریع